منم شدم یه خاطره
هیچ کس نفهمید شاید شیطان عاشق حوا بود که بر آدم سجده نکرد
از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا ... خسته ام ... از دوری ...از درد انتظار از این بیماری نا علاج خسته ام از این همه دروغ و نیرنگ خسته ام ... آری پروردگارم از این دنیا خسته ام از آدم هایش از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام ... پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت در میان دل مردم نیست چرا قطره ای از عشق در چشمان بنده هایت نیست همش دروغ پیدا است همش نیرنگ پیدا است ... دیگر دست محبتی در میان مردم نیست دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست سفره ی دل مردم همش دروغ است ... به ظاهر پاک و صادقانه است ... ای خدایم ای معبودم خسته ام ... کو زندگی پاک و مقدسانه ... کو دست عشق و محبت ... کو سفره ی وفا و صداقت ...همه رفته اند و نیرنگ مانده است من خسته ام ...از این همه بی وفایی ...از این همه درد انتظار ...از این همه حسرت ... از این همه اشک ... از این همه ناله و فغان ... خسته ام ... آری ... خسته ام ... از دست خودم خسته ام از دست این زندگی که برایم سیاه بختی آورده است خسته ام ... از دست همه خسته ام... از دست روزگار بی معرفت از دست مردم بی معرفت ... ای خدایم دیگر از زندگی سیرم ... از خودم سیرم ... از دنیا سیرم... ای خدایم گوش کن صدایم ... من خسته ام حق با تو بود میبایست میخوابیدم اما مادربزرگها گفتهاند چشمها نگهبان دلهایند می دانی ؟ از افسانههای قدیم چیزهایی در ذهنم سایهوار
در گذر است كودک خرگوش پروانه و من چقدر دلم میخواهد همه داستانهای
پروانهها را بدانم كه بینهایت بار درنامهها و شعرها در شعلهها سوختند تا سند سوختن نویسندهشان باشند پروانهها … فقط راهت را سد خواهم کرد پس خواهم رفت ولی می دانم به فکر تو خواهم بود در هر قدم از راه و من همیشه دوستت خواهم داشت همیشه دوستت خواهم داشت تو را عشق من ، تو را ... خاطرات تلخ و شیرین تمام آن چیزی است که با خود دارم پس خداحافظ ، خواهش می کنم گریه نکن هر دو می دانیم من چیزی نیستم که تو ... تو نیاز داری من همیشه تو را دوست خواهم داشت همیشه دوستت خواهم داشت امیدوارم زندگی با تو مهربان باشد و امیدوارم به دست بیاوری هر چه را که در رویای آنی و برای تو خوشی آرزو می کنم و خوشبختی . و برای تو خوشی آرزو می کنم و بالاتر از همه برایت عشق آرزو می کنم وقتی که دلم میگیره از تو پنجره نگام کن با نگاهت پشت شیشه ازته دلت دعام کن دستت رو بگذار رو قلبم بگذار قلبم جون بگیره یه نفس بده به ابرا که شاید بارون بگیره بعضی وقتا حس میکنم خیلی ساکت و بی عرضم وقتی اطرافیانم ازم حالتو میپرسن نیشخنده این آدما خیلی منو میسوزونه مجبورم بگم که حالش خوب سلام میرسونه نمیدونن که منم نمیدونم که کجایی آلان نمیدونن که منم الان از این جدایی فنام میخوای بگم که اون دیگه منو نخواست پس برم؟ من چه کردم که بخاطرش تقاص پس بدم؟ یه سنگ دل که به جز من به یادِ همَس خوب حرف قلبم رو گرفت به باد تمسخر ...... دیوارا همه خراب شد ولی ما هنوز اسیریم ما هنوزم مثل مرداب مسخ آینه کویریم ما همونیم که می خواستیم خورشیدو با دست بگیریم اي خدا من به کسي کاري ندارم ولي زخم از همه خوردن شده کارم از غريب و کسي که وصله جونه پشت پا خوردن و مردن شده کارم بعضي ها قيده همه چيرو زدن بعضي ها اسير اقبال بدن اون بالا نشستي گوش کن اي خدا چه عذابيه به دنيا امدن... اونایی که خرفهم هستن بفهمن اول اینکه از نظرات قشنگتون ممنونم دوم اینکه شمایی که خرفهم هستید بارها گفتم این وب جایی نیست که توش دنبال چیزی باشید بس لطف کنید خفه شیدو انقدر..........ننویسید شما یه مشت عقب مانده جهان سومی که میاید نظرمیگذارید بیخود میکنید...خوشتان نیامد بزنید من محتاج نظراتتون نیستم اونایی که باید باشن هستن وتا قیام قیامت باهاشون هستم همیشه هم دوسشان خواهم داشت...
یه روز از روزای خدا
بهم یه قولی بدی
قول بدی اگه جایی یه چشمی از چشمای من قشنگتر دیدی چشمای قشنگتو ازش بگیری
قول بدی اگر کسی صدات کرد با اون صدای نازت بهش نگی جانم
قول بدی اگر همو ندیدیم منتظر هم بمونیم تنهایتو با کسی پر نکنی
قول بدی مواظب قلبت باشی تا برای کس دیگه نلرزه
قول بدی فقط و فقط مال من باشی..
اگه همه اینا برات سخته
قول بده اگه خواستی بری برای همیشه بری
برای همیشه ....
قصه تلخ هـجران بود!
قصه غصه های دو عاشــــــــق
قصه دلشکسته ی عاشقانی بود که با وجود فاصله ای که بینشان بود
دلشان یکی بود
و یکی خواهــد ماند
قصه عشـــق تلـــخ بود...
ولی به دل عاشـــقان نشسته بود
و برای آنها این عشــق
مانند عســل شــیرین و گوارا بود
و اما عشــق...
با قطرات اشکشان
شروع شد ...
و با قطرات اشــکشان پایان یافت!
آنها را دعـــا کنید....
و اما عشــق را تقدیم به همه کسانی میکنم
که زخـــم خورده تقدیرند!
بی سرو سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟!
مگر میشود از خویش گریخت
بال تنها غم غربت به پرستوها داد...
عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است
چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی
صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم
که نفهمی هنوز هم دوستت دارم.....
همراه
مـــــــــن
تنــــــها با تو
تا اوج عشـــــــق
هـم پـــــــــــــروازم
با قلب تو دلدار من هم آوازم
تو همپـــــــــای من، تنـــها با من
هـــــــــــــــــــم آوائـــــــــــــــــــی
با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــائی
تکیـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدائی
ما فریاد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب
دلگرمی عاشــــــــــقای بیصــــــــــــدائیــــــ ــــم
ما، دل میبازیم دریا دریا ،تابیکران،عاشقای بی پروائیم
تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، ای مهـــــــــــــــــــــرب ان
چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب
تا بیـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــ اب
مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان میسـوزم ای آرام جـــان
بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب
ما؛ فریــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی
عاشقــــــــــــای بیصــــــــــــــــــــدا ئیم
ما؛ دل میبازیم دریا دریا تا بیکران
عاشقـــــــای بی پــــروائیـــــــــم
ای تورؤیـای شبهای مـــــــن
عشقو ببین تو چشمای من
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید
پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :
به نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسنالخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیباییام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونهام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بیریا آفرید / جدا از حسادت و بیخشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مهجبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایشات / نشسته مداوم تو را در کمین !
وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی...
از تولد عشق جدایی تنهایی دلتنگی باران... تا مرگ!
به جز مرگ همه را تجربه کردم
اما تولدم فرق داشت
تولدم ان زمان بود که (( تو )) به تنهاییم امدی!
آمدنت سهم من بود که تولدی تازه برایم به ارمغان اورد
درست در همان روز
اما اکنون چه؟؟
هنوز بی انکه رفته باشی دلواپسم
بی تو چه کنم؟
ترجیح می دهم تنها یک نفس داشته باشم و با آن بگویم
دوستت دارم ...
مي نويسم روي پري از بال عقاب . . .
به اندازه ارتفاع بالا ترين ابر ها دوستت دارم
مي نويسم روي پولكي از تن يك ماهي . . .
تا بداني از اينجا تا اعماق دور ترين اقيانوس ها دوستت دارم
مي نويسم روي برگي از درخت بيد . . .
تا بداني به اندازه تمام درخت هاي جنگل آمازون دوستت دارم
مي نويسم بروي تخته سياه كلاس مدرسه . . .
تا بگويم به اندازه تمام لحظه هايي كه روي نيمكت مدرسه گذرانم دوستت دارم
مي نويسم روي برگ سفيد دفتتري . . .
تا بخواني تمام سكوت هايي كه بين ما ، مرا رنج مي دادند و مي دهند
مينويسم . . .
با اينكه مي دانم نمي خواني . . .
نه . . . براي تو نمي نويسم . . .
براي خالي شدن دلم از اين همه بغض مي نويسم . . .
هرچند ديگر ناي نوشتن ندارم . . .
هنوز هم مي نويسم . . .

از امشب با خيالت همنشينم
نمي دوني که قبل از رفتن من
چشاي خيلي ها از عشق تر شد
من هم بايد برم طاقت ندارم
تو هم هرشب بشين ماه و نگاه کن
خیال کن مهربون بودی قلبم کنار تو از ازت زخمی نخورده
خیال کن هیچی بین ما نبوده
خیال کن خیلی ساده داری می ری
خیال کن بی خیال بی خیالم شاید اینجوری آرامش بگیری
گذشتی از منو ساکت نشستم گذشتی از منو
دیدی که خسته م تا یادت رفته که روی چه حالی
کنارت بودم و زخماتو بستم
خیال کن که سرم گرمه عزیزم
خیال کن بی تو هیچ دردی ندارم
خیال کن زمستونه ولی من توی شبهام شب سردی ندارم
خیال کن قلب من شکستنی نیست
خیال کن حقمه تنها بمونم خیال کن عاشقی ولی من
شاید قدر تو رو هرگز ندونم کنارت بودم و زخماتو بستم
زخماتو بستم خیال کن
همه چی قشنگه اما از این بالا مث بارون و زیر چتر
حس شاعرانه ندارم اصلا" یك از خودم دو از این آدما خستم
که قفل میشن رو شعرای Freaky فروغ و
تلخی حقیقت و شیرینی دروغ
همه گمن و یه جوری نقشن
یا بكنن یا تو فاز پایین و پرچم
یه سری تو همین رنگا می میرن و
یه سری تو نخ جیب و نتیجه چند چند
حرفام نقده نسیه نی
تو گوش خریدار بیار من مسیرو بیت
تنها باش چون واست مفیده
مث من یكی كه سایه اش سفیده
همینه ساز زندگی و غم با مسیر تارش
میمونه با من با پای پیاده....

بیا و باز با نفست غربت از نگام بگیر
من مؤمنم به بودنت قسم به خاطراتمون
بذار که با من بمونه به تو به عشق پاکمون …
بچاک


